تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگ
یا خاموش باش یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد


مسافر

عشق پیدا بود٬ موج پیدا بود برف پیدا بود٬ دوستی پیدا بود. کلمه پیدا بود آب پیدا بود٬ عکس اشیا در آب............... بوی تنهایی در کوچه فصل. ............. زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی یه بازیه      کی از عمرش راضیه؟

 

ابر گریون دلم        چشمه ی خون دلم

 

نمی تونم دلمو راضی کنم

این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم

یه بهونه برای بودن و موندن ندارم

تو گلوم بغض غمه

هوای خوندن ندارم

 

 

همه جا سرد و سیاه    رو لبام ناله و آه

 

سر من بی سایه بون    نگاهم مونده به راه

 

دست من غمگین و سرد    تو دلم یه گوله درد

 

نه بهاری نه گلی

پاییزه، پاییز غم

دلی که دلدار نداره      با زندگی کار نداره

 

غریب این دیارم        یه آشنا ندارم

 

 

سرم بی سایه بونه     دلم یه پارچه خونه

 

غم تو دلم نشسته    بال و پرم شکسته

 

غریب این دیارم

یه آشنا ندارم

سرم بی سایبونه دلم یه پارچه خونه

 

 

 

 

ای به داد من رسیده       تو روزای خود شکستن

 

ای چراغ مهربونی      تو شبای وحشت من

 

ای تبلور حقیقت       توی لحظه های تردید

 

تو شبو از من گرفتی     تو منو دادی به خورشید

 

اگه باشی یا نباشی      برای من تکیه گاهی

 

برای من که غریبم      تو رسیدی چون پناهی

 

یاور همیشه مومن     تو برو سفر سلامت

 

غم من مخور که دوری

برای من شده عادت

ناجی عاطفه ی من

شعرم از تو جون گرفته

 

شعرم از تو جون گرفته

 

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم      اگه از تو باشه جونم

 

رگ خشک من از تن تو خون گرفته

 

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

اگه مدیون تو باشم       اگه از تو باشه جونم

 

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب ، شب سفر بود       توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب  تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم  مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده ی شبو دریدی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست         ای رفیق آخر من

به سلامت ، سفرت خوش

ای یگانه یاور من

 

 

مقصدت هر جا که باشه     هر جای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق

پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رو دیده

دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 11:35  توسط محمد و شایان  |